روژکوهیار
کلمات کلیدی مطالب
نویسنده: محمد کوهیار ازم - دوشنبه ٩ فروردین ۱۳۸٩

روزی بر مسند دل حوالاتی روان شد

در پاسخ حوالات ، کمالاتی عیان شد

گفتم مخاطبم را از کی سراغ گیرم ؟

ندایی بر دل آمد وز گفتگو سیرم

گفتم بیا بشینیم حل معما کنیم

گفتا که کس نداند بند دل و وا کنیم

 


گفتم بنال جانا ، وقتش کنون رسیده

گفتا به چشم گویم، شرح این ورپریده 

گفتم کشیم دل را به کوی میگساران

گفتا خموش ای دل ، داروغه ها فراوان

گفتم به کوی خوبان ، شب را بهانه گیریم

گفتا مبیت ؟ نه نه ! کزین زمانه سیریم

گفتم کجاست لیلی ؟ ستاره ی سهیلی !

گفتا یکی دو سالی است لیلی نداره میلی

گفتم بریز ساقی شرب و شراب و شربت !

گفتا مگر ندانی ساقی خورده ضربت ؟

گفتم که گیسوانت نداره رنگ دیرین

گفتا چه بی کلاسی کو رنگی بهتر از این ؟

گفتم بیا جمال و کمالت رو ببینم

گفتا زنم پیامک کافیست نازنینم!

گفتم مشکی بیفشان زان موی دلربایت

گفتا که قیچی کردم افتاده لای پایت

گفتم گذارمان ده در کوی نی نوازان

گفتا خموش جانا می شی شکار بازان

گفتم دیگر چه نالم آرام گیرد آلام ؟

گفتا که خوش خیالی ، هرگز نمیرد آلام!

 

 

نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :