روژکوهیار
کلمات کلیدی مطالب
نویسنده: محمد کوهیار ازم - شنبه ٤ اردیبهشت ۱۳۸٩

 باران هنگامه می کرد ! باد نمی وزید اما چترها

 افراشته بود ! دخترکانی هم بودند که نرم نرمک

 ،کنار خیابان، زیر باران ، قدم زنان به زمزمه باران

  نشسته بودندو حال می کردند  و خیسِ عشق

 می شدند !


ما هم که دیروز،بنایی برای امروز،جهت رفتن به

سوی "کوڕه ی میانه"  را نهاده بودیم، در چنین

احوالی بعد از شماری پیامک و تماس هایی با 

محتوایِ  بریم یا نریم و چکار کنیم و  حرف های

این چنینی ، بالاخره گردِ هم آمدنِ دوستان در

محفل ورزشی خبات را بهانه ای کردیم جهتِ

تصمیم گیری.باران همچنان هنگامه می کرد و

بازم دخترکان بودند که نرم نرمک بارانی و بارانی

میشدند! به ناگاه شنیدیم که شعله ی شوق از

کلام محمد تراوید و گفت : به کاوان زنگ زدم و

وعده ی موعود گرفتم و کلید کلبه ی عشق!هنوز

که کلام آخر از دهن محمد نواخته نشده بود

هندل ها بودند که نواخته می شدند .منم که به

تازگی سری میان موتورسواران درآورده بودم و

مبلغی هم ناشی ، ضمانت حمل بار گران

(انسان) نپذیرفتم بجز خوراک بارگران . ولی آغا

سیّد با موتور محمد آمد و منصور هم با  نعمت .

ما دو نعمت با خود داشتیم یکیش نعمت طبیعتِ

سروآباد ودیگر نعمت خودمون .هر دو گوارا بودند! 

 باران همچنان می بارید و چترها افـــــراشته !

اما این بار روی موتور. بالاخره بعداز یک ساعت

خیز برداشتن و خاموش کردن موتور و گیر و گرفتِ

راه ، که گویا همه ی اینا فقط نصیب من  میشد ،

به سر منزل مقصود ( چه م به خشه ) که

براستی بخشنده هم بود،رسیدیم.چراکه:

<<غرقه در نیل چه اندیشه کندباران را >>    در اینجا

شکایتی که نبود هیچ ، حکایتی از صفا بود ! باید

رفت و دید آنگاه لب به ستایش جمال و کمالش

گشود ! عجب هوایی و صفایی و گرمایی در این

سرما ! هم گرمایی از آتش و هم صفایی از کلبه

اش ! واردِ کومه که شدیم بلافاصله به سراغِ

"سۆبه" رفتیم و پیرامونش حلقه بستیم .

کلبه ی ما پنجره ای داشت که  زیباییها و

بخشش های" به خشه " را می توانستیم از

پشت آن به نظاره بنشینیم . ساعت 3 بعد از

ظهر ناهار صرف شد و سپس عاشق وار به دامان

به خشه آویختیم تا شربت اندر شربتی باشد

برای یاران ! باران بند آمده بود اما از آفتاب خبری

نبود اصلا نیازی به آفتاب نبود شور طبیعت گرمِ

گرم مان کرده بود. جای جای "به خشه" عکس

انداختیم : بالای صخره ها ، زیرِ آبشارها ، کنار

درختان!  صفا کردیم ! خنده ها شد ! قطرات باران

که روی برگهای گل و گیاه لانه کرده بود بر

پاهایمان چکید و کفش هایمان را خیسِ خیس

کرده بود . البته نه پاهای آغا سّید که پایِ منصور

و نعمت و من و کرچ و کاڵ. چرا که آغا سیّد

چکمه های کاصاڵح را که تا زیرِ زانو می آمد به پا

کرده و گرمِ گرمش بود .سوار بر بال صفا ، هی

رفتیم و رفتیم تا   " کانی سواران"     آنجا که

نفسی تازه شد و گلویی خنک،برگشتن را به

مصلحت دانستیم و روانه ی کلبه گشتیم زیرا

مهر جهان افروز اگرچه به جمالش مشعوف

نگشتیم ، داشت رخت برمی بست . به ناچار

شوری دیگر در " سۆبه " به پا شد و با صدایِ

گُرگُرِش ،هیجانی دست داد، آتشین ! و اما طنین

نوای منصور  چه ها کرد با ما ! صدایش قند در دل

آب میکرد ! بشنو و بستای که  به حق ستودنی

است ! آنگاه شامی از جنس کباب در حلقوم

کشیدیم و چایی دبش سرکشیدیم و به

قول شیخ شیراز << شب را به بوستان با دوستان اتفاق

مَبیت افتاد >> بسیار خوش گذشت و یاران خشنود

از گردشمان ! << آنگاه که خاطرِ بازآمدن بر رأیِ

نشستن، غالب آمد>>نغمه ای دیگر با همان طنینِ

ماندگار شنیدیم و در آخر به پا شدیم تا محفل

گرممان را جارویی بکشیم به نشانه تقدیر ! 

بازهم هندل ها نواخته شد و این بار نه به سوی

طبیعت ،که به سویِ محفل گرمی دیگر که همانا

کانون گرم  خانواده نامش بود. 

                                        

به خشه

       

نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :