خاطره ای از کلاس زبان فارسی

ضمیر و انواع آن، و نیز کاربردها و جایگاهش را با دانش آموزان در میانه نهادیم و پیرامونش حلقه ی تفهیم بستیم . در نهایت ، هم چیزی گیر من آمد هم دانش آموزان . وسرانجام ضمیر به سرانجامش رسید و  ضمیرشان همچنان سر به مُهر !

و اما در وقت پایانی کلاس که گفتیم چیزی گفته باشیم و وقتی هدر نرود ، بحثی را پیش کشیدیم و جوابی  تــــــــلخ یا شیریــــــن یا هـر مزه ی دیگر نثارمان گردید. بحث بر سر شخصیت انسان و پرهیزش از غرور و خود بزرگ بینی بود که لازمه ی هر فردی است البته،اگر به انسان بودن معتقد باشیم ! در هرحال، برای شیرین شدن قضیه،بیتی از شاعری را روانه ی کلاس کردیم ، باز هم غافل از ضمیرشان! زبانمان سوخت و این بیت پر کشید :                                                       افتادگی آموز اگر طالب فیضی   

 هرگز نخورد آب زمینی که بلند است   

 (امان ازین بلندی)و بعدبه توضیح بیت پرداختیم و گفتیم لازمه ی بزرگواری و اعتبار یافتن ، همانــا ،خاکــی بــودن و فــروتنی است همانطوری که زمینِ کشاورزی ، آنگاه که کشاورز آبش مــی دهد تا شکوفه دهد و به ثمر بنشیند ، اگــر قسمتی از آن زمین، سر و گردنی از دیگر قسمت ها بلندتر باشد ، آبش نرسد و خشک ماند و بی اعتبار ، بله اعتبار ! هنوز که اعتبــــارم تمام نشده بــود، احسن ویسی با آن قدِ نیم قدش لب تر کرد و گفت : آقای ازم  گفتم : بله. گفت : این روزا  زمینارو با پمپاژ آبیاری می کنن و این یعنی هیــچ بخشی از زمین خشک نمی مونه و آب به همه جا می رسه ! منم نگاهش کردم و گفتم : آری! نه با زبان که با نگاه ! به ناگاه ذهنم رفت سوی سهراب و کلاس نقاشی و گریز رندانه ی معلمش صاد . اما او رند بود! و دیگر ...  زنـــــــــــگ نواخته شد !

/ 0 نظر / 6 بازدید