حکایتی و پندی

وارد دکانی شد و فروشنده چند جفت کفش به او نشان داد اما ملا آن ها را امتحان می

 کرد و هیچکدام را نمی پسندید . دکان های دیگر را به همین صورت گشت و هیچ فایده

ای نداشت . در دکان آخری ، ملا بعد از امتحان کفش های گوناگون و عدم انتخاب

کفشی مناسب ، داشت از خریدن کفش نا امید می شد که ناگهان  یک جفت کفش

توجه او را جلب کرد . آن ها را پوشید دید که کفش ها درست اندازه ی پایش هستند

چند قدم در مغازه راه رفت و احساس رضایت کرد . بالاخره تصمیم خود را گرفت و آن

کفش را خرید .

از فروشنده پرسید : قیمت این جفت کفش چقدر است  ؟

فروشنده جواب داد : این کفش ها قیمتی ندارند . ملا گفت : چطور ممکن است ؟ مرا

مسخره می کنی ؟ فروشنده گفت : ابداً این کفش ها واقعاً قیمتی ندارند ، چون کفش

های خودت است که هنگام وارد شدن به دکان به پا داشتی ...

نکته :

اکثر ما آدمیان این گونه ایم . با ارزش ها و داشته های وجودی خود بیگانه ایم و زیبایی

 ها و خوبی ها را در دنیای بیرون از خودمان جست و جو می کنیم .

مصداق ضرب المثل معروف " مرغ همسایه غاز است "

بسیاری از مردم خوشبختی را می جویند مانند این که کلاه روی سرشان باشد وبه

 دنبال آن بگردند .

معما : مادر شما فرزندی به دنیا می آورد آن فرزند نه برادر شماست نه خواهر . او چه

کسی است ؟ پاسخ این سوال همچون بسیاری از سوالات دیگر در حقیقت خود ما

هستیم . پس به خود بیاییم و ارزش ها و توانایی های درونی خود را بیابیم و آن را از

دیگران طلب نکنیم .

حافظ گوید :

سال ها دل ، طلب جام جم از ما می کرد         وآنچه خود داشت ز بیگانه تمنا می کرد

              

                                                  به نقل از کتاب " ملا نصرالدین زندگی خویشتنیم "

                                                                                              اثر : مسعود لعلی

/ 0 نظر / 13 بازدید