رنگی به رنگتان

 دریغا مدتی است عادات پیشین میزبانی و میهمانی رنگی دیگر گرفته است رنگی که بالاتر ازآن رنگی نیست ! به کدامین زبان باید گفت و به کدامین چشم باید دید که طبیعت زیباست و با ماست ما چرا با او نباشیم ؟ با هر زبانی باید خروشید و با هر چشمی باید گریست براین خود سوزی و بی فرهنگی ! کدامین میزبان این گونه صبوردر برابر میهمانی فاقد شعور، باز هم بخشندگی دارد ؟ بی خردان با آتش زدن طبیعت بکر و نگارین شهرمان در تند باد جهل و جهالت ، مُهر تاییدی می نهند بر پیشانی سیاه و بر بی هویتی خود . کوه را بنگر که به ناچار لباس ماتم بر تن کرده تا به عزای نبودنمان بنشیند ! هر چند شماری از وجدان های بیدار ، به یارای طبیعت، کمر خدمت بستند و در مهار سوختن، تاثیری  سبزتر از سبز نهادند دریغا که خشم طبیعت از نالایقان و پوچگرایان خروشیده بود و آرام نمی گرفت ! آنگاه طبیعت، آن قدر سوخت تا فضایی سنگین به وزن جهالت آنان بر دوش سروآباد احساس می شد. ننگ بر آنهایی که چنینمان خواستند و سپاس از آنهایی که به یارای طبیعت نگارینمان ( اگرچه اکنون خاکستری بیش نیست ) شتافتند . شما نامتان آن گونه که براین صفحات می نشیند  بر رخسار دیارمان نیز جاودانه خواهد نشست . با سپاس فراوان از همت والای این عزیزان :

1-  انجمن چیای مریوان

2-  کادر و سربازان نیروی انتظامی سروآباد

3-  شماری  از جوانان سروآباد

4- پرسنل خدماتی شهرداری سروآباد

5-جمعی از پرسنل منابع طبیعی و جهاد کشاورزی سروآباد


 

/ 1 نظر / 6 بازدید
ریحانه

در شب کوچک من ، افسوس باد با برگ درختان میعادی دارد در شب کوچک من دلهره ی ویرانیست گوش کن وزش ظلمت را می شنوی؟ من غریبانه به این خوشبختی می نگرم من به نومیدی خود معتادم گوش کن وزش ظلمت را می شنوی ؟ در شب اکنون چیزی می گذرد ماه سرخست و مشوش و بر این بام که هر لحظه در او بیم فرو ریختن است ابرها ، همچون انبوه عزاداران لحظه ی باریدن را گویی منتظرند لحظه ای و پس از آن ، هیچ پشت این پنجره شب دارد می لرزد و زمین دارد باز می ماند از چرخش پشت این پنجره یک نا معلوم نگران من و توست ای سراپایت سبز دست هایت را چون خاطره ای سوزان ، در دستان عاشق من بگذار و لبانت را چون حسی گرم از هستی به نوازش های لب های عاشق من بسپار باد ما را خواهد برد باد ما را خواهد برد